تبليغاتX
!کات
هر کاری  زبان خودش را دارد.

این جمله خیلی ساده است ولی تا در موقعیتش قرار نگیرید متوجه منظور من نمی شوید. 

نمی دانم  تا به حال برایتان پیش آمده که از یک روزنامه نگار خیلی پیش پا افتاده که خیلی هم در کار خودش وارد نیست رمانی خوبی بخوانید و از خودتان بپرسید طرف با این قلم خوبش پس چرا روزنامه نگاری بلد نیست؟ یا مثلا از فیلم کوتاه ساز درخشانی فیلم سینمایی ببینید که هیچ ربطی به او ندارد.

همه مان  سریال های کارگردانان مطرح سینما را دیده ایم که به مطرحی سریال سازان محترم سیما نیستند... آن هم سریال های سریال سازانی که آرزوی ساخت فیلم سینمایی دارند. رفتگران زیادی را هم دیده ایم که وقتی جارو می کنند حالمان بد می شود و کلی گرد و خاک هوا می کنند ولی جوری دکوپاژ می کنند که با لبمان بازی می کند! آدم های بسیار با کلاسی را هم دیده ایم که اصلا نمی دانند سینما درست است یا صینما ولی فیلم هایشان درخشانند.

همه این ها را نوشتم تا برسم به وبلاگ نویسی.

به خدا که این وبلاگ نویسی هم زبان و فرهنگ خودش را دارد و باید اعتراف کنم من اصلا وبلاگ نویس خوبی نیستم. این را نه من که سابقه این وبلاگ می گوید. زمانی که این وبلاگ را راه انداختم فکر می کردم وبلاگ نویسی خیلی راحت است اما حالا واقعا فهمیده ام که وبلاگ نویسی چقدر سخت است و  یه جور عشق خاص خودش را می خواهد!!! البته عشق وبلاگ نویسی را هم که داشته باشی باید زبانش را یاد بگیری که من متاسفانه یاد نگرفته ام و وبلاگم را کرده ام شبیه مجلس ترحیم و فقط در مواقع سوزناک در آن نوشته ام.

داشتم فکر می کردم بد نیست اگر کسی درباره وبلاگ نویسان مان یک مستند بسازد. آن وقت شاید من یاد بگیرم تا تکانی به وبلاگم بدهم و از این شکل و شمایل درش بیاورم ولی نه واقعا وبلاگ نویسی سخت است. شاید یک جور مثل یک نمایش تک نفره است. باید آن قدر این نمایش را خوب بازی کنی تا وبلاگت پر بیننده شود.

بد فکری هم نیست. شاید خودم یک مستند درباره وبلاگ نویس ها ساختم تا شاید بالاخره من هم وبلاگ نویس شدم  البته اگر  این مستند گربه ایرانی  تمام شود...

 

نوشته شده توسط رضادرمیشیان در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 3:44 | لینک ثابت |

 

خبرگزاري فارس: رضا درميشيان در مستند «گربه ايراني» داستان گربه‌هاي خياباني سطح شهر و گربه‌هاي اشرافي ايراني را روايت خواهد كرد.

نمايي از فيلم مستند گربه ايراني

 

                                                                            


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضادرمیشیان در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 3:41 | لینک ثابت |
این ۸۷ عجب سال نحسی دارد می شود برای سینمای ایران. از فرهنگ معیری  و خسرو شکیبایی و حالا هم که مهرداد فخیمی....با اینکه همه می دانستیم عمرش به تار مویی بند است اما با رفتنش انگار تکه ای از تاریخ سینمای ایران کنده شد. یاد یاداشت ابی شیبانی افتادم که نوشته بود شکیبایی با شنیدن نام فخیمی و خبر حضورش در فیلمی برقی در چشمانش زده بود و با شوق به اعتبار او رفته بود تا باز هم مقابل دوربین مهرداد فخیمی برود. یاد حرف فرهنگ معیری افتادم که وقتی از نور فخیمی در مسافران می گفت اشک در چشمانش جمع می شد و حیرت زده از اعجاز نور فخیمی می گفت. سه رفیق قدیمی حالا هر سه در خاک آرام گرفته اند. خسرو و فخیمی چند قبری بیشتر با هم فاصله ندارد و فرهنگ هم صدر صد از  روستای چاران به استقبال فخیمی آمده است. یاد ایده تبلیغاتی فرامرز روشنایی افتادم برای فیلم روانی. اولین عکسی که از آن فیلم منتشر شد عوامل صحنه و پشت صحنه در کنار هم ایستاده بودند. حالا سه نفر از آدم های اصلی آن فیلم یا بهتر بگویم سه نفر از آدم های اصلی این سینما رفتند و چه تلخ که رفتند.

 تلخ ترین قسمت ماجرا این است که فرهنگ معیری و خسرو و فخیمی هر سه از سرطان رفتند. خدا لعنت کند این زهر سرطان را.

یک نسل دارد می رود. چه کسی جای این نسل را خواهد گرفت.

 

نوشته شده توسط رضادرمیشیان در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 0:1 | لینک ثابت |
هه! مرا نمی‌شناسد مرگ!
یا کودک است هنوز، و یا شاعران ساکتند !
حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!

............

چند روز شد؟ شکیبایی الان کجاست؟

نوشته شده توسط رضادرمیشیان در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 2:40 | لینک ثابت |

متن کامل این گفت و گو را در ادامه مطلب بخوانید...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضادرمیشیان در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 1:38 | لینک ثابت |
 
business article





Powered by WebGozar