تبليغاتX
!کات - در حاشیه پنجمین جشن انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران

دايي مجيد سينماي ايران

جشن انجمن منتقدان و نويسندگان هر عيب و ايرادي که داشته باشد يک حسن بزرگ دارد و آن اينکه بار ديگر يادآور جايگاه و منزلت نقد و منتقدان در سينماي ايران است.

دوشنبه شب پس از اهداي جايزه ها که چند ساعتي به طول انجاميد، در خلسه عجيبي بودم. با خودم مي گفتم مگر مي شود 200 منتقد برجسته، سينما و عظمت داريوش مهرجويي را از ياد برده باشند، در هر جا که صحبت از سينماست پرچم کيارستمي و کيارستمي دوستان افراشته است، آن وقت چه شده که در موطن اين هنرمند 200 منتقد برجسته نام او را خط زده اند، آيا اين 200 منتقد برجسته فراموش کرده اند که از استادشان هوشنگ گلمکاني چه ها آموخته اند؟ آن هم کسي که سکاندار جريان نقدنويسي سينماي معاصر ايران است و نقد وامدار اوست. در اين حال و هواها سير مي کردم که کامران ملکي را در فاصله پايان اعلام جوايز و شروع کنسرت ناظري ديدم. در فاصله يک ديدار گذري که از کنار هم گذشتيم با خنده به من گفت که يک ديپلم افتخار پيشم داري، حرفش را به شوخي گرفتم و به پاي لطف او به خودم. اما هنوز از مراسم خارج نشده بودم که دوستان عزيز منتقد و داور جشن خبر از جايزه يي دادند که نمي دانستند چرا روي صحنه اعلام نشده است، ماجراي جايزه گرفتن فيلم جادوگر با عدم اعلام آن در مراسم برايم با چند روايت ضد و نقيض همراه شد. يکي مي گفت وقت نشد، گفتم جايزه مستند که اول مراسم بود و وقتي از مراسم پنج ساعته نمي گرفت، ديگري مي گفت چند جايزه ديگر را هم به دليل بالا رفتن زمان جشن فاکتور گرفته اند تا به بخش هاي اصلي برسند، گفتم کدام بخش اصلي؟ ديگري مي گفت جايزه دايره جعفر پناهي را از ياد برده يي که در پارکينگ دادند و او را روي صحنه ندادند، گفتم آخر آقاي پناهي کجا و جايزه جادوگر کجا؟ دو روز از جشن گذشت. سر صحنه فيلمبرداري بودم که دوستي از اعضاي انجمن منتقدان خبر داد که براي گرفتن جايزه با دبير جشن تماس بگيرم. به دوست منتقدم گفتم جشن که تمام شده، کدام جايزه؟ ولي او اصرار کرد که حتماً زنگ بزن.

به دفتر محمد خزاعي دبير جشن تلفن زدم. خزاعي عزيز با لهجه شيرين کاشمري اش به من گفت جايزه ها دست «دايي مجيد»، است. گفتم چرا آقاي مجيد مجيدي؟ فرمودند نه «دايي مجيد»، گفتم کدام «دايي مجيد»، که فرمودند از بچه هاي زحمتکش دفتر ماست و هر وقت بيايي دفترمان است. خواهش کردم با آژانس بفرستيد که باز فرمودند آژانس نيست. گفتم پيک موتوري که اين بار فرمودند اين حوالي پيک مطمئن براي حمل جايزه نيست و از طرفي بايد رسيد بدهي که جايزه را گرفته يي، ديروز به سمت «دايي مجيد» به راه افتادم، «دايي مجيد» در حالي که در حال آماده کردن بساط ناهار و تکه کردن نان هاي تازه بربري خشخاشي بود، به سمتم آمد. لبخند مهربانانه يي زد و از مرد ديگري که گويا ناهار خورده بود، کليد اتاقي را گرفت. «دايي مجيد» چند بار اسمم را پرسيد. آخرش هم درست ياد نگرفت. داخل کمدي را گشت و از لابه لاي چند جايزه، ديپلم افتخاري را بيرون آورد و به من داد. چه لحظه عجيبي بود وقتي «دايي مجيد» با يک دست جايزه را به سمتم دراز کرده بود و با دست ديگر نان بربري را برش مي زد، از هيات برگزاري جشن انجمن منتقدان، کارشناسان، دلسوزان منتقدان، ستاد اجرايي، ستاد برگزاري، ستاد روابط عمومي، ستاد مديريت، ستاد تشريفات، ستاد... جشن که به راي هيات داوري احترام نگذاشته و مانع آمدن من به روي صحنه شدند، بسيار متشکرم.

چاپ شده در روزنامه اعتماد ــ شنبه، 15 تير 1387 - شماره 1716

نوشته شده توسط رضادرمیشیان در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 1:46 | لینک ثابت |
 
business article





Powered by WebGozar